سگ نگهبان باعث زندانی شدن صاحبش شد

از بچه گی ناف منو با بد شانسی و بد بیاری بریدن نه مهر مادری را حس کردم و نه سایه لطف پدر را  زندگی دیگر برایم معنا و مفهومی ندارد.این صحبت ها را محمدرضا – د درون بازداشتگاه موقت زندان مرکزی کرمان می کردکه هم بندی هایش او را با اسامی مختلف بازیگران مشهور ایرانی و خارجی صدا میزدند.

از او خواستم جریان زندانی شدنش را برای من تعریف کند او هم باعلاقه زیادی برایم شروع به تعریف کردن نمود. محمدرضا – د گفت طبق صحبت های پدرم و خانواده بعد از گذشت چهار سال از زندگی مشترک پدر و مادرم هنوزصاحب اولاد (بچه) نشده بودند بلاخره بعد از نذر و نزورات و درمان های هزینه بر خداوند مرا به پدر و مادرم داد.اما از شانس بد من یک ماه بعد از تولدمن مادرم بدلیل لخته خون دچار مرگ مغزی می شود و از دنیا میرود.طعم مهر مادری را به هیچ عنوان نچشیدم.پدرم بعد از چهلم مادرم مجدادً ازدواج کرد زن پدرم هم حاضر به نگهداری من نشد پس مرا نزد مادر بزرگم بردن و او شد مادرم از زمانی هم که توانستم صحبت کنم او را عزیز صدا کردم برایم مادری کرد چیزی برایم کم نگذاشت پدرم هم هراز گاهی به من سر میزد .دیپلم که گرفتم نتوانستم دانشگاه دولتی قبول شوم هزینه های دانشگاه غیر دولتی راهم نداشتیم بنابراین رفتم خدمت سربازی اما از شانس بد من همان ماه اول در تمرینات دوره آموزشی از توی ماشین به زمین پرت شدم و پایم شکست و 8 تا پیچ مهره درون پام برایم یادگاری گذاشتند البته ناگفته نماند از خدمت معاف شدم اما دیگر این پا برایم پا نشد نه می توانستم زیاد راه برم و نه زیاد فعالیت کنم پایم سریع درد می گرفت با اینکه چندین مرتبه به پزشک مراجعه کرده بودم اما همه آنها یک نظر داشتند آن هم این بود باید هر چه سریعتر عمل کنی من هم پول عمل مجدد را نداشتتم هر جا هم که دنبال کار می رفتم یا بهانه کارت معافیت را در می آوردند و یا بهانه پایم را بلاخره از طریق یکی از دوستان خانوادگی درون یکی از رستوران های معروف شهر بعنوان پیش خدمت کار پیدا کردم درآمدش زیاد نبود اما برای من عالی بود تقریبا 18 ماه کار کردم تا اینکه عزیز(مادر بزرگم ) بهم گفت دیگر مرد شدی باید ازدواج کنی و تشکیل خانواده بدی هنوز توی افکار خودم بودم که دختر همسایه را برایم خواستگاری کرد خودم هم بدم نمی آمد مراحل اولیه خواستگاری و بله برون انجام شد بین خانواده ها قرار شد چند ماهی نامزد باشیم و بعد جشن عروسی بگیریم حدود پنج ماه نامزد بودیم تا اینکه جشن عروسی گرفتیم قرار هم شد توی خونه عزیز ساکن بشیم تا اینکه توانایی اجاره مکانی را برای خودمان داشته باشیم اولی که زندگیم داشت پا می گرفت صاحب رستوران به رحمت خدا رفت و رستوران بین وراث قرار گرفت آنها هم ملک را برای فروش گذاشتند و 11 نفر از گارگران و آشپزان بیکار شدند من هم جزء آنها بودم اما زمانی که خبر بد بیکار شدنم را به همسرم دادم او با دادن خبر پدر شدنم غم بیکاری را تا حد از دوشم کاست و بهم گفت خدا بزرگه هر دندان دهد نان دهد قوت قلبی برایم شد این صحبت های همسرم .چند ماهی دنبال کار گشتم اما پیدا نکردم شغل و حرفه خاصی را هم بلد نبودم تا اینکه یک نفر از دوستان بهم پیشنهاد نگهبانی در باغ یکی از اقوامشان را داد که در خارج زندگی می کند و سالی یکی دو ماه بیشتر درایران نیست را به من داد تازه یک باب منزل مسکونی هم برای سرایه داری هم دارد که خالی می باشد و می توانی در آنجا زندگی کنی من هم که بیکار بودم پذیرفتم تمامی وسایل خودمان را جمع کردیم و ظرف چند روز درون باغ ساکن شدیم روز ها خودم درون باغ به آبیاری و هرس درختان می پرداختم و همسرم هم به نظافت خانه (ویلا) مشغول بود بعد از گذشت چند روز از ساکن شدن در باغ متوجه جابجایی وکم زیاد شدن یک سری وسایل که در گوشه از باغ ریخته شده بودن شدم موضوع را با دوستم درمیان گذاشتم آن هم پیشنهاد داد گه برای مراقبت بیشتر از باغ یک سگ نگهبان را بیاورم من هم پذیرفتم و یک سگ نگهبان را به باغ آوردم دو ماهی بود که درون باغ نگهبانی می دادم  که توسط پسر عمویم خبر مرگ پدرم را به من دادند به سمت منزل پدرم حرکت کردم و سرگرم مراسم تشیع ، تدفین و دفن او شدم مراسم ختم پدرم بود که برای برداشتن یک سری وسایل بهمراه دوستم با موتور سیکلت به سمت باغ حرکت کردیم دوستم در باغ منتظر من بود و من به درون باغ رفتم تا وسایل مورد نیاز خود را بردارم که متوجه زنگ در شدم وقتی آیفون را برداشتم دوستم گفت که سگت از باغ بیرون رفته من هم با سرعت به سمت در رفته تا سگ را به درون باغ برگردونم اما از شانس بد من چهار نفر از کارگران شهرداری در باغ در حال تمیز کردن خیابان بودن که با دیدن سگ یکی ازآنها با پرت کردن سنگ به سمت اوجهت فراری دادن سگ باعث شد تا سگ به این کارگر شهرادری حمله کرده و پای او را پاره کند بعد از گذشت دو ماه از این ماجرا از دادگاه برای احضاریه آمد وقتی به دادگاه رفتم دیدم که آن کارگر شهرداری از من شکایت کرده دادگاه هم بعد از چندین بار جلسه من رو محکوم به پرداخت دیه در حق کارگر شهرداری نمود من هم که توان پرداخت شش میلیون تومان دیه را نداشتم راهی زندان شدم هر چه همسرم و خانواده ام نزد شاکی رفتن به هیچ عنوان حاضر به رضایت نشد الان هم نزدیک به 36 روزاست که درون بازداشتگاه موقت زندان مرکزی کرمان دارم تحمل حبس می کنم .بله آقا ناف ما را از روز اول با بدشانسی بریدن .

با توجه به تحقیقات بعمل آمده توسط ستاد دیه استان و گروه تحقیق از زندگی مددجو نیاز به کمک ستاد دیه و خیرین دارد.

محمدرضایی